من حدوداً از سال 31 وارد حوزه‌ي علميه‌ي گرگان شدم و بعد از 3-4 سال به مشهد مقدس رفتم كه يك سال آنجا ماندم و تقريباً در سال 36 وارد حوزه‌ي علميه‌ي قم گرديدم و كلاً پس از حدود 20 سال دوري از گرگان دوباره به اين شهر بازگشتم....

البته در طول اين سال‌ها به مناسبت‌هاي مختلف مثل تابستان و ماه‌هاي محرم و رمضان به گرگان مي‌آمدم؛ مخصوصاً در اين اواخر چند سال به طور مرتب تابستآنها و ماه رمضان كه درس‌هاي حوزه‌ تعطيل مي‌شد در مسجد خمسه طيبه- واقع در خيابان سرخواجه گرگان- برنامه‌ي نماز و منبر و تبليغ داشتم. چون امام جماعت اين مسجد تابستانها ظاهراً به جاي ديگري مي‌رفت. تا اينكه در ماه رمضان ]شهريور و مهرماه[ سال 1354 ش كه به گرگان آمده بودم، آقاي نبوي امام جماعت مسجد حاج آقا كوچك مريض شد. ايشان و مؤمنين آن مسجد از من خواستند كه ماه رمضان آن سال را در مسجدشان نماز بخوانم. من هم قبول كردم، ولي متأسفانه آقاي نبوي ]اوايل مهرماه[ همان سال از شدت بيماري فوت كرد. به دنبال اين قضيه بزرگان مسجد حاج آقا كوچك خواستند كه من امام جماعت دائم مسجدشان باشم. قبول اين دعوت مستلزم رها كردن قم و بازگشت به گرگان بود.
وقتي اين پيشنهاد به من شد من بر سر يك دو راهي عجيبي قرار گرفتم. از يك طرف تحصيل و سكونت در قم براي من يك تفضل الهي بود و از طرف ديگر گرگان شهر من و اين مسجد در محله‌ي ما بود كه سال‌ها از دوران طفوليت با آن آشنا و اهل اين مسجد بودم. ديگر اينكه پدر و مادرم هم اصرار داشتند كه من در اينجا بمانم. آن موقع من در قم شاگرد درس استاد مطهري و با ايشان مأنوس بودم و از محضر ايشان استفاده مي‌كردم.
استاد عزيزم جناب آقاي مطهري و دوست دانشمند و هم مباحثه‌اي‌ من دكتر سيد مصطفي محقق داماد و بقيه‌ي دوستانم با آمدنم به گرگان مخالف بودند. مي‌گفتند فلاني حيف است كه به گرگان برود. سال‌ها در حوزه‌ي علميه‌ي قم با آن جو علمي، سياسي و معنوي و با مرجعيت امام و عشق به آن حضرت خو گرفته بودم، در صورتي كه جو عمومي شهر گرگان و حوزه و روحانيتش چنين نبود كه تمايل و حساسيتي نسبت به امام و مسائل سياسي داشته باشند. آنجا به خاطر جو باز علمي و سياسي، و اشتغال به تحصيل به خاطر دوستان و همفكران سياسي كه داشتم احساس غربت و تنهايي نمي‌كردم، اما در گرگان به خاطر نبودن چنين شرايطي شديداً در رنج و غربت و تنهايي به سر مي‌‌بردم. به طوري‌كه اوايل آمدن احساس پشيماني مي‌كردم.
به هر حال اين حالت ترديد در من بود كه آيا به گرگان برگردم يا در قم بمانم، تا اينكه يك شب در حرم حضرت معصومه، مسجد بالاسر به اتفاق آقاي مقتدايينشسته بوديم صحبت از همين موضوع به ميان آمد. آقاي مقتدايي به من گفت: براي اينكه از ترديد بيرون بيايي برو پيش آقاي محسني استخاره كن، اينجا حرم حضرت معصومه است و هر چه مصلحت باشد همان مي‌شود. آن موقع آقاي محسني ملايري معروف بود كه استخاره‌هاي خيلي جانانه‌اي دارد. بالاخره بدون آنكه موضوع و جريان كارم را با آقاي محسني ملايري در ميان بگذارم از ايشان خواستم كه برايم استخاره كند. آقاي محسني هم استخاره كرد و به من گفت: اين يك وظيفه است و بايد اين وظيفه را انجام بدهي. البته در راه انجام اين وظيفه مشكلات و تهديدهايي هم برايت درست مي‌كنند. حتي شايد مشكلات خانوادگي برايت پيش بيايد، ولي بايد مقاومت كني كه عاقبتش خوب است. اين استخاره مقداري مرا آرام كرد و كم‌كم ترديدم از بين رفت. بعد از آن با قاطعيت مصمم شدم كه در گرگان بمانم. براي اينكه از اين طريق، خداوند مرا راهنمايي كرده كه اين راه يك وظيفه و تكليف است. اكنون كه به آن استخاره فكر مي‌كنم مي‌بينم كه آن استخاره درست از كار درآمد و واقعاً يك هدايت الهي براي من بوده است كه به اينجا كشانده شدم و به اين وادي وارد گرديدم.