اولين آشنايي من با رهبر معظم انقلاب حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در مدرسه‌ي نواب مشهد بود. در مدرسه‌ي نواب آقايي به نام حاج سيد جواد بختياري بود كه او چون گاه گاهي براي تبليغ و منبر به گرگان مي‌آمد، يكديگر را مي‌شناختيم....

من روزي به حجره‌اش كه در طبقه‌ي دوم بود رفتم. با او مشغول صحبت بود كه ديدم يك سيد جوان و خوش سيما- كه هنوز صورتش مو در نياورده بوده- و عينكي هم داشت، آمد و آقاي بختياري را براي صرف چاي به حجره‌اش دعوت كرد. ايشان همان سيد علي خامنه‌اي بود. من و آقاي بختياري با هم رفتيم به حجره‌ي آقاي خامنه‌اي كه آن موقع در طبقه‌ي اول مدرسه‌ي نواب قرار داشت. لذا آشنايي ما با ايشان از همآنجا شروع شد. بعد از آن با هم دوست شديم، به طوري‌كه گاهي عصرها، با هم به مسجد گوهرشاد كه آن موقع مركز تجمع و پاتوق طلاب مشهد بود مي‌رفتيم. عصرها طلبه‌هاي مدارس علميه در آنجا جمع مي‌شدند كه هم ديدار و مصاحبت و دوستي بود و هم زيارت حرم مطهر حضرت رضا(ع)، و بعد هم در نماز جماعت مغرب و عشا شركت مي‌كرديم. يعني هم فال بود و هم تماشا.
البته آقاي خامنه‌اي يك سال از من بزرگ‌تر است چون ايشان متولد سال 1318 ش و من متولد سال 1319 ش هستم. بالاخره اين آغاز آشنايي و دوستي من با ايشان بود كه بعد از رفتن ما به قم هم ادامه پيدا كرد.
طي مدتي كه من در حوزه‌ي علميه‌ي مشهد مقدس بودم، يكي از توفيقاتي كه خداوند نصيبم كرد، آشنايي با بعضي از علماي وارسته و متعبد بود: از جمله آقاي شيخ زين العابدين تنكابني، آقاي مرواريد،آقاي مجتبي قزويني،و حاج شيخ ميرزا جواد تهراني. اينها جمعي بودند كه در مشهد به زهد و ورع و علم معروف بودند. البته من آن موقع چون تازه طلبه شده بودم و درس ادبيات عرب را مي‌خواندم، در حدي نبودم كه بتوانم در درس اخلاق و عرفان و معارف آقاي ميرزا جواد تهراني شركت كنم، ولي با آنها آشنا بودم و در بعضي جلسات آنها شركت مي‌كردم و در حد خود از فيوضات آنها بهره مي‌بردم.
برنامه‌ي من اين‌طور بود كه بنا به رسم رايج در مشهد، شب‌هاي جمعه و در ايام اعياد به حرم مطهر حضرت رضا (ع) مي‌رفتيم. با اينكه به قول اديب نيشابوري لايق نبوديم، اما نمي‌فهميدم كه لايق نيستم. به اعتقاد من فلسفه‌ي زيارت اين‌ است كه انسان وقتي به زيارت امامي مي‌رود، اولاً بايد آن امام را بشناسد و ثانياً انسان خود را در كفه‌ي ترازوي آن امام بگذارد و بسنجد كه از نظر اخلاقي و عملي با او شباهت دارد يا خير؟ يعني اعمال و رفتار و گفتار خودش را با امام مقايسه كند و خود را اصلاح نمايد.
در ايامي كه من در حوزه‌ي علميه‌ي مشهد بودم چون به علت كمي سن با آقاي صامعي كه سرپرستي مرا در آنجا بر عهده داشت اين طرف و آن طرف مي‌رفتم. او بعضي وقت‌ها مرا به گردش و تفريح مي‌برد؛ مثلاً بعضي از روزهاي جمعه با هم به وكيل آباد مي‌رفتيم. آن موقع وكيل آباد تفريحگاه مشهد بود كه مخصوصاً روزهاي جمعه جمعيت زيادي در آنجا جمع مي‌شدند و شلوغ مي‌شد. آنجا يك استخر طبيعي و بزرگي هم داشت.
يك سفر هم به يكي از روستاهاي نيشابور كه روستاي خود آقاي صامعي بود رفتيم و چند روزي در آنجا ميهمان بستگانشان بوديم.
در آن سال‌ها وسيله‌ي حمل و نقل مثل امروز فراوان و پيشرفته نبود. رايج‌ترين آنها درشكه و اتوبوس‌هاي قديمي بود كه ما براي رفتن از مدرسه‌ي باقريه به خيرات خان، حرم و مسجد گوهرشاد و بالعكس از درشكه استفاده مي‌كرديم. وقتي مي‌خواستيم به خارج از شهر برويم معمولاً اتوبوس سوار مي‌شديم.