.....پدرم نسبت به امور شرعي مقيد بود و حلال و حرام را خيلي رعايت مي‌كرد. من 6 ساله بودم كه يك بار خانوادگي به مشهد رفتيم و شبي در مسجد گوهرشاد، پشت سر يك سيد و عالم بزرگواري نماز جماعت خوانديم

نماز جماعت كه تمام شد پدرم پيش امام جماعت رفت و صحبت‌هايي با او كرد. وقتي صحبتش تمام شد، من از پدرم سئوال كردم كه اين آقا كي بود و به او چه گفتي؟ پدرم در جوابم پاسخ داد: «چون من كارمند دولت هستم، رفتم از ايشان استجازه كردم» ]اجازه گرفتم كه آيا حقوقي كه مي‌گيرم حلال است يا خير؟[ بعد در ادامه گفت كه من به آقا گفتم: «در اداره‌ي دارايي كار مي‌كنم و از شما به عنوان مرجع تقليد مي‌خواهم كه حقوق مرا قبول كنيد، به عنوان مجوز شرعي». بعد آقا به من گفت: «شما در آنجا باشيد و تا مي‌تواني به مستضعفين كمك و خدمت بكن و مشكل آنها را حل كن، من هم حقوق تو را قبول مي‌كنم». بعد من از پدرم سئوال كردم كه اين آقا كي بود؟ به من گفت: «آقاي بروجردي».
اين قضيه ظاهراً در اوايل تشريف‌آوردن آيت‌الله بروجردي به قم بود كه سفري هم به مشهد داشتند. اتفاقاً كار پدرم هم در اداره‌ي دارايي رسيدگي به امور بازنشستگان بود كه از اقشار مستضعف هستند و اين شغل منطبق با سفارش آيت‌الله العظمي بروجردي هم بود.