پس از چند سالي كه در مدرسه‌ي عماديه درس خواندم، يك روز در آنجا جشني برپا كردند كه فكر مي‌كنم زمستان سال 34 يا 35 ش و مصادف با عيد سعيد مبعث پيامبر اكرم (ص) بود....

جمعي از اساتيد و مدرسين از جمله آقاي نبوي هم حضور داشتند. در اين روز جمعي از طلاب آن مدرسه از جمله حقير معمم و ملبس به لباس روحانيت گرديدم كه موجب خوشحالي پدر و مادرم شد.
مدتي پس از آنكه معمم شدم، در يكي از ايام عزاداري ماه محرم يا صفر به منبر رفتم. اولين منبر من در مدرسه‌ي سادات مفيدي قديمي بود. آن سال‌ها پدرم، به مناسبت شهادت حضرت اباعبدالله الحسين (ع) مراسم سوگواري باشكوهي در آن مدرسه برپا مي‌كرد و جمعيت زيادي هم از مردم شركت مي‌كردند.
من آن موقع 15- 16 ساله بودم. متن كوتاه سخنراني مرا يك آقاي روحاني- كه آن سال براي منبر و تبليغ به گرگان آمده بود و ميهمان منزل ما بود- برايم نوشت، و من هم آن‌را حفظ نمودم و رفتم روي منبر بيان كردم.
در آن مجلس علماي زيادي از جمله مرحوم رئيس الذاكرين كه خود از منبري‌هاي كهنه كار و اهل فوت و فن بود هم حضور داشتند. بعد از منبر خيلي مورد تشويق قرار گفتم. چون منبرم را به قول طلبه‌ها خوب تحويل داده بودم.
علاوه بر اين يك بار ديگر هم احتمالاً در مسجد گلشن به منبر رفتم، البته نه به عنوان يك منبري، بلكه به عنوان يك طلبه‌ي مبتدي. در آن شب مجلس مفصل و باشكوهي برپا شده بود و جمعيت زيادي هم حضور داشتند، كه باز مورد تشويق اهل مجلس قرار گرفتم.